خروشنده و سركش و شكيبا
كه هر Ù„ØØ¸Ù‡ ات مي كشاند به سويي
نسيم هزار ارزوي Ù?ريبا
تو موجي
تو موجي Ùˆ دريا ÙŠ ØØ³Ø±Øª مكانت
پريشان رنگين اÙ?Ù‚ هاي Ù?ردا
نگاه مه ا لوده ي ديدگانت
تو دائم به خود در ستيزي
تو هرگز نداري سكوني
تو دائم ز خود مي گريزي
تو ان براشÙ?ته ÙŠ نيلگوني
چه مي شد خدايا . . .
Ú†Ù‡ مي شد اگر ساØÙ„ÙŠ دور بودم ØŸ
شبي با دو بازوي بگشوده ي خود
تو را مي ربودم . . . تو را مي ربودم .
این اتÙ?اق منو مجبور کرد Ú©Ù‡ نخوابم Ùˆ بیام در سرزنش مزاØÙ… های تلÙ?ونی چیزی بنویسم Ú©Ù‡ واقعا خوابم میاد .Ù?ردا ØµØ¨Ø Ù‡Ù… باید برم دانشگاه(اصلا ØØ§Ù„Ø´ نیست).
مردي در باغش چندين درخت انار داشت و سالها به هنگام پاييز انارهايش را در سيني هاي نقره اي بيرون اقامتگاهش ميگذاشت و بر سيني ها علايمي مي گذاشت كه بر انها نوشته شده بود : يكي برداريد ، نوش جان .
اما مردم مي گذشتند و هيچ كس از ميوه بر نمي داشت .
بعد مرد Ù?كري كرد Ùˆ يك سال هنگام پاييز ديگر در سيني هاي نقره اي انار گذاشت ØŒ اما بر انها نوشته اي گذاشت كه مي Ú¯Ù?ت : اينجا بهترين انارهاي كشور را داريم ØŒ اما بهايشان گرانتر از انارهاي ديگر است .
و همه مردان و زنان از همسايگي دوان دوان امدند تا انار بخرند .
شادم كه در خيال تو مي گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اين سان
در عشق بي زوال تو مي گريم
پنداشتي كه چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين اتش
بر جان من شراره ي ديگر نيست
شب ها چو در كناره ي نخلستان
كارون ز رنج خود به خروش ايد
Ù?ريادهاي ØØ³Ø±Øª من گويي
از موج هاي خسته به گوش ايد
شب Ù„ØØ¸Ù‡ اي به ساØÙ„ او بنشين
تا رنج اشكار مرا بيني
شب Ù„ØØ¸Ù‡ اي به سايه ÙŠ خود بنگر
تا Ø±ÙˆØ Ø¨ÙŠ قرار مرا بيني
من با لبان سرد نسيم صبØ
سر مي كنم ترانه براي تو
من ان ستاره ام كه درخشانم
هر شب در اسمان سراي تو
غم نيست گر كشيده ØØµØ§Ø±ÙŠ Ø³Ø®Øª
بين من Ùˆ تو پيكر ØµØØ±Ø§Ù‡Ø§
من ان كبوترم كه به تنهايي
پر مي كشم به پهنه ي درياها
شادم كه هم چو شاخه ي خشكي باز
در شعله هاي قهر تو مي سوزم
گويي هنوز ان تن تب دارم
كز اÙ?تاب شهر تو ميسوزم
بگذار زاهدان سيه دامن
رسواي كوي و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بيالايند
اينان كه اÙ?ريده ÙŠ شيطانند
اما من ان شكوÙ?Ù‡ ÙŠ اندوهم
كز شاخه هاي ياد تو مي رويم
شب ها تو را به گوشه ي تنهايي
در ياد اشناي تو مي جويم .